مرد = موجودي بيچاره. وقتيکه به دنيا مياد همه حال مامانش رو ميپرسن. وقتيکه ازدواج ميکنه همه ميگن چه عروس خوشگلي. وقتيکه ميميره همه ميگن بيچاره زنش![]()
![]()
![]()
تو ميري و من فقط نگا هت مي کنم تعجب نکن که چرا ؟ گريه نمي کنم بي تو . يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو . همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته![]()
من منتظر شما عزیزان هستم.....
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و
گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد**گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد! گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد**گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد! گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد**گفتا که اي واي ديرشد? داد مامان درآمد
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟
!هومن بهمنشمتولد بهمن ماه اصلیتش سسندجی است و خانواده اش در لاهیجان اقامت دارند او لیسانس سینما از دانشگاه اصفهان و به همین دلیل یه مدتی در اصفهان اقامت داشت او هم اکنون در تهران ـشهرک غربـ ـ و البته یک ۲۰۶ هم دارد هدیه وهومن بهمنش اولین روز سال ۱۳۸۶ با حضور جمعی از نزدیکان و خانواده انها به عقد هم درامدند تا زندگی مشترک را اغاز کنند
متن بالا گزارشی در مورد ازدواج هدیه تهرانی و هومن بهمنش است که در ماه نامه ((پیام روز)) به چاپ رسید
اولین طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط می شه به مردی که محل کارش طبقه 103 برج تجارت جهانی بوده، ولی در روز حادثه به جای اینکه سر کارش باشه، خونه دوست دخترش خواب بوده! تلویزیون رو هم ندیده بوده که بدونه چه خبره! خانمش زنگ می زنه. آقا گوشی رو بر می داره. خانمش می پرسه عزیزم حالت خوبه؟ کجایی؟ آقا جواب می ده: سر کارم هستم تو دفترم....
دختر وقتی میخواد بره بیرون . پنج ساعت و نیم آرایش میکنه هفتاد نوع لباس عوض میکنه . ده جور عطر به خودش میزنه بعد میره بیرون و یه ربع بعد بر میگرده.
پسر وقتی میخواد بره بیرون . یه ربع لباس می پوشه و تا بفهمی چی شده سریع پریده توی خیابون و ده ساعت بعد بر میگرده.
دختر وقتی میخواد خرید کنه قیمت تمام اجناس مغازه رو می پرسه طوری که فروشنده تصمیم به خودکشی میگیره و بعد هیچ چیز از مغازه نمی خره .
پسر اولین جنسی که توی مغازه ببینه میخره و میاره خونه و می پوشه بعد تازه متوجه میشه که اندازش نیست
دختر بعد از پرسیدن قیمت کلیه اجناس و قیمت شورت فروشنده اگه کمی فروشنده شانس داشته باشه تصمیم به خرید یه جنس میگیره و بعد وارد عملیات چونه زنی میشه .
پسر بعد از انتخاب جنس پول دوبله و سوبله به فروشنده میده طوری که تا آخر ماه ته جیبش شیپیش می مونه
دختر دو روز و نیم توی حموم میمونه و عملیات تاکتیکی روی خودش انجام میده.
پسر پنج دقیقه و سی و چهار ثانیه رکورد حمام رفتن میزنه .
دختر برای تابستان کلاس کامپیوتر و زبان و تایپ و ........ رو انتخاب میکنه.
پسر ماه اول تیکه انداختن به دختران گرامی . ماه دوم تور کردن . ماه سوم با عرض پوزش ......
دختر لباس چسبون میپوشه تا حدی که فکر میکنی لباس خواهر کوچیکشو پوشیده .
پسر لباس گشاد تا اونجایی که سی و پنج نفر توش به راحتی جا بشن .
دختر موقع راه رفتن خودشو را طوری تکون میده که همه انگشت به دهن بمونن .
پسر طوری راه میره که از پشت احساس میکنه یه شتر داره یورتمه امتحان میده
تو ادامه مطلب ببین.....
در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان
دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان
نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز
برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست
جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:
برایه با کلاس شدن به ادامه مطلب برو ببین عزیزم........
آبادان
اگه دوس داشتی بقیشو ببین....
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد.
از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريهاي كردم كه فهميد جواب
«هاي»، «هوي» است.
هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پيدرپي شير ميخوردم و به درد دلم
توجه نمي كردم!
اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و
همه ازم حساب ميبردند.
هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ ميخورد.
هر صفحهاي از كتاب را كه باز مي کردم، جواب سوالي بود كه معلمم از من
ميپرسيد. اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را
نابغه ميدانست منو فرستاد المپياد رياضي!
تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و يكي از ورقهها بي
اسم بود، منم گفتم اسممو يادم رفته بنويسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهروي
دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش
را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر
كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي
از زمين برميداشتم، يهو جلوم سبز مي شد و از اين كه گمشدهاش را پيدا
كرده بودم حسابي تشكر مي كرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد: دختر رئيس
دانشگاه، عاشق ناجياش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي
كيه!
يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از
بچهها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست
كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و
الان هم استاد شمام!
كسي سوالي نداره؟
سلام ببخشید که دیر اپ میکنم اخه امتحانا نمیزاره من چه کنم؟؟
اما سعی میکنم زود به زود بیام و اپ کنم از همه کسای که برام نظر میزارن خواهش دارم که اگه جوابه نظراتشون داده نشد ناراحت نشن زود میام و جواب میدم قول میدم ممنون اما بازم نظر یادتون نره باشه؟؟
((سارا))