تبليغاتX
::.وبلاگ اختصاصی دختران بابل.::
همه چیز از همه جای دنیا

مرد = موجودي بيچاره. وقتيکه به دنيا مياد همه حال مامانش رو مي‌پرسن. وقتيکه ازدواج ميکنه همه ميگن چه عروس خوشگلي. وقتيکه مي‌ميره همه ميگن بيچاره زنش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:49  توسط سارا  | 

تو ميري و من فقط نگا هت مي کنم تعجب نکن که چرا ؟ گريه نمي کنم بي تو . يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو . همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:48  توسط سارا  | 

گفتم تو شيرين مني ... گفتا تو فرهادي مگر؟؟؟ ... گفتم خرابت ميشوم ... گفتا تو آبادي مگر؟؟؟ ... گفتم ندادي دل به من ... گفتا تو جان دادي مگر؟؟؟ ... گفتم ز کويت ميروم ... گفتا تو آزادي مگر؟؟؟ ... گفتم فراموشم نکن ... گفتا تو در يادي مگر؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:46  توسط سارا  | 

بچه ها عزیز سلام این وبلاگ داداش گلمه  خیلی خوشحال میشم بهش سر بزنید و نظر بدید:

www.babol118.blogfa.com

من منتظر شما عزیزان هستم.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:7  توسط سارا  | 

هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد زورو؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:25  توسط سارا  | 

 

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:0  توسط سارا  | 

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و
پاي كوبيدن* هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن* حق و

خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:7  توسط سارا  | 

خودت قضاوت کن.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:57  توسط سارا  | 

در موردش چی بگم خودت ببین....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:21  توسط سارا  | 

ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:9  توسط سارا  | 

اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:37  توسط سارا  | 

گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد**گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق درآمد! گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد**گفتا برو به سويي ? تا گلّ ني درآيد! گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد**گفتا که اي واي ديرشد? داد مامان درآمد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:34  توسط سارا  | 

تو براي من مثل خواهر مي موني ! يعني : خيلي زشتي !!!
فاصله سنيمون کمي زياده ! يعني خيلي زشتي
!!!
من به تو علاقه به اونصورت ندارم ! يعني خيلي زشتي
!!!
من الان تو موقعيت بدي از زندگيم هستم ! يعني : خيلي زشتي
!!!
من دوست دختر دارم ! يعني : خيلي زشتي
!!!
تقصير تو نيست ، تقصير منه ! يعني : خيلي زشتي
!!!
من الان توجهم به کارمه ! يعني خيلي زشتي
!!!
من تصميم گرفتم مجرد بمونم ! يعني خيلي زشتي
!!!
بهتره فقط با هم دوست معمولي باشيم ! يعني بطور وحشتناکي زشتي !!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:29  توسط سارا  | 

گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:27  توسط سارا  | 

اگه دوس داری ببین.........!؟!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 17:19  توسط سارا  | 

هدیه بالاخره پایه سفره عقد نشست تا رسما تشکیل زندگی مشترک دهد این مهم ترین خبر روزهایه ابتدایه سال ۸۶ بود هدیه در استانهی ۳۶ سالگی ازدواج کرد ان هم نه با یه بازیگر یا فرد شناخته شده ای برای اهالی و هنر مردم

هومن بهمنشمتولد بهمن ماه اصلیتش سسندجی است و خانواده اش در لاهیجان اقامت دارند او لیسانس سینما از دانشگاه اصفهان و به همین دلیل یه مدتی در اصفهان اقامت داشت او هم اکنون در تهران ـشهرک غربـ ـ و البته یک ۲۰۶ هم دارد هدیه وهومن بهمنش اولین روز سال ۱۳۸۶ با حضور جمعی از نزدیکان و خانواده انها به عقد هم درامدند تا زندگی مشترک را اغاز کنند

متن بالا گزارشی در مورد ازدواج هدیه تهرانی و هومن بهمنش است که در ماه نامه ((پیام روز)) به چاپ رسید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:55  توسط سارا  | 

نام هر گل و زيبايي كه در طبيعت است را روي شما مي گذارند

بقیهههههههههه؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:45  توسط سارا  | 

www.Tehroon.org

 اولین طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط می شه به مردی که محل کارش طبقه 103 برج تجارت جهانی بوده، ولی در روز حادثه به جای اینکه سر کارش باشه، خونه دوست دخترش خواب بوده! تلویزیون رو هم ندیده بوده که بدونه چه خبره! خانمش زنگ می زنه. آقا گوشی رو بر می داره. خانمش می پرسه عزیزم حالت خوبه؟ کجایی؟ آقا جواب می ده: سر کارم هستم تو دفترم....

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:15  توسط سارا  | 

 

دختر وقتی میخواد بره بیرون . پنج ساعت و نیم آرایش میکنه هفتاد نوع لباس عوض میکنه . ده جور عطر به خودش میزنه بعد میره بیرون و یه ربع بعد بر میگرده.
پسر وقتی میخواد بره بیرون . یه ربع لباس می پوشه و تا بفهمی چی شده سریع پریده توی خیابون و ده ساعت بعد بر میگرده.

دختر وقتی میخواد خرید کنه قیمت تمام اجناس مغازه رو می پرسه طوری که فروشنده تصمیم به خودکشی میگیره و بعد هیچ چیز از مغازه نمی خره .
پسر اولین جنسی که توی مغازه ببینه میخره و میاره خونه و می پوشه بعد تازه متوجه میشه که اندازش نیست

دختر بعد از پرسیدن قیمت کلیه اجناس و قیمت شورت فروشنده اگه کمی فروشنده شانس داشته باشه تصمیم به خرید یه جنس میگیره و بعد وارد عملیات چونه زنی میشه .
پسر بعد از انتخاب جنس پول دوبله و سوبله به فروشنده میده طوری که تا آخر ماه ته جیبش شیپیش می مونه

دختر دو روز و نیم توی حموم میمونه و عملیات تاکتیکی روی خودش انجام میده.
پسر پنج دقیقه و سی و چهار ثانیه رکورد حمام رفتن میزنه .

دختر برای تابستان کلاس کامپیوتر و زبان و تایپ و ........ رو انتخاب میکنه.
پسر ماه اول تیکه انداختن به دختران گرامی . ماه دوم تور کردن . ماه سوم با عرض پوزش ......

دختر لباس چسبون میپوشه تا حدی که فکر میکنی لباس خواهر کوچیکشو پوشیده .
پسر لباس گشاد تا اونجایی که سی و پنج نفر توش به راحتی جا بشن .

دختر موقع راه رفتن خودشو را طوری تکون میده که همه انگشت به دهن بمونن .
پسر طوری راه میره که از پشت احساس میکنه یه شتر داره یورتمه امتحان میده

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:20  توسط سارا  | 

از دست من ناراحت نشین این چنتا مطلب از اغفال دوستامه بی جنبه ها نخونن ممنونم......

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:17  توسط سارا  | 

من عاشق همه هستم دوس ندارم کسی ازم ناراحت شه واسه همین اگه هر کی ناراحت میشه نخونه ممنون.......

تو ادامه مطلب ببین.....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:13  توسط سارا  | 

 

در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان

دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان

نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز

برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست

جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:

 

برایه با کلاس شدن به ادامه مطلب برو ببین عزیزم........

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:1  توسط سارا  | 

 

سوالات مامور آمار و جواب های ...

آبادان
- سلام
-
سلام ولک
-
شما چند تا فرزند دارید؟
-
به تو چه کوکا!!!
-
ای بابا ! آقا من مامور آمار هستم
!
-
خو کوکا منم مامورم
!
-
کارتتون لطفا

-
خودت کارتت لطفا!!
-
آقا اصلا شما بچه داری!؟!؟

-
نه کوکا تموم کردیم!
-
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

اگه دوس داشتی بقیشو ببین....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 15:46  توسط سارا  | 

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد.
از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه‌اي كردم كه فهميد جواب
«
هاي»، «هوي» است.
هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي‌درپي شير ميخوردم و به درد دلم
توجه نمي كردم!
اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و
همه ازم حساب مي‌بردند.
هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي‌خورد.
هر صفحه‌اي از كتاب را كه باز مي کردم، جواب سوالي بود كه معلمم از من
مي‌پرسيد. اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را
نابغه مي‌دانست منو فرستاد المپياد رياضي!
تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و يكي از ورقه‌ها بي
اسم بود، منم گفتم اسممو يادم رفته بنويسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهروي
دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش
را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر
كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي
از زمين برمي‌داشتم، يهو جلوم سبز مي شد و از اين كه گمشده‌اش را پيدا
كرده بودم حسابي تشكر مي كرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد: دختر رئيس
دانشگاه، عاشق ناجي‌اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي
كيه!
يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از
بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست
كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و
الان هم استاد شمام!
كسي سوالي نداره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:2  توسط سارا  | 

 

سلام ببخشید که دیر اپ میکنم اخه امتحانا نمیزاره من چه کنم؟؟

اما سعی میکنم زود به زود بیام و اپ کنم از همه کسای که برام نظر میزارن خواهش دارم که اگه جوابه نظراتشون داده نشد ناراحت نشن زود میام و جواب میدم قول میدم ممنون اما بازم نظر یادتون نره باشه؟؟

                                                         ((سارا))

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:23  توسط سارا  |